رضايم به رضايت

يه روز حضرت موسي به خداوند متعال عرض كرد : من دلم ميخواد

يكي از اون بندگان خوبت رو ببينم . خطاب اومد
: برو تو صحرا . اونجا مردي هست داره كشاورزي ميكنه .
او از خوبان درگاه ماست . حضرت اومد ديد يه مردي هست
داره بيل ميزنه و كار ميكنه . حضرت تعجب كرد كه او چطور
به درجه اي رسيده كه خداوند ميفرمايد از خوبان ماست .
از جبرئيل پرسيد . جبرئيل عرض كرد :