تبليغاتX
اسلام
ساده ولی پر محتوا

داستانی از زندگی امام جواد(ع)

عیاشی در تفسیر خود از ذرقان که همنشین و دوست احمد بن ابی دؤاد بود ، نقل می کند که ذرقان گفت : روزی دوستش ( ابن ابی دؤاد ) از دربار معتصم عباسی برگشت و بسیار گرفته و پریشان حال به نظر رسید. گفتم : چه شده است که امروز این چنین ناراحتی؟

گفت: در حضور خلیفه و ابوجعفر فرزند علی بن موسی الرضا جریانی پیش آمد که مایه شرمساری و خواری ما گردید.

گفتم : چگونه؟

http://i17.tinypic.com/4oswd1f.jpg


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 1:27  توسط اسلام  | 

داستان هایی از زندگی امام جواد (ع) - ماجرای باز ابلق

متن تاریخى مى‏گوید: «چون مأمون، بعد از شهادت امام رضا علیه السلام، مورد طعن و اتهام مردم قرار گرفت، خواست خود را از آن اتهام تبرئه کند. پس زمانى که از خراسان به بغداد آمد به امام جواد علیه السلام نامه نوشت و تقاضا کرد آن حضرت با احترام و اکرام به بغداد بیاید. پس هنگامى که امام به بغداد آمد، اتّفاقاً! مأمون قبل از دیدار امام براى شکار بیرون رفت. در راه بازگشت به شهر …»(۲)

این رویداد، یک سال بعد از شهادت امام رضا علیه السلام بوده است،(۳) در ادامه متن (که از ابن شهر آشوب است) مى‏خوانیم: «در راه بازگشت به شهر، گذار او بر ابن الرّضا(۴) «امام جواد علیه‎السلام» افتاد که در میان کودکان بود، تمامى کودکان از سر راه گریختند جز او. مأمون گفت او را نزد من بیاورید.

پس به او گفت: چرا تو مانند کودکان دیگر فرار نکردى؟

امام: نه گناهى داشتم تا از ترس آن بگریزم، و نه راه تنگ بود تا براى تو راه بگشایم. از هر جا مى‏خواهى عبور کن.

مأمون: تو چه کسى باشى؟

امام: من محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب (علیهم السلام) هستم.

مأمون: از علوم چه مى‏دانى؟

امام: اخبار آسمان‏ها را از من بپرس.

مأمون در این هنگام، در حالى که یک بازِ ابلق «سفید و سیاه» براى شکار در دست داشت از امام جدا شد و رفت. چون از امام دور شد، باز، به جنبش افتاد، مأمون به این سوى و آن سوى نگریست، شکارى ندید، ولى باز همچنان درصدد درآمدن از دست او بود، پس مأمون آن را رها ساخت. باز به طرف آسمان پرید تا آن که ساعتى از دیدگان پنهان شد و سپس در حالى که مارى شکار کرده بود بازگشت، مأمون آن مار را در جعبه مخصوص قرار داد، و رو به اطرافیانش گفت: امروز مرگ این کودک به دست من فرا رسیده است.(۵)

سپس بازگشت و ابن الرّضا (علیه السلام) را در میان کودکان دید، به او گفت: از اخبار آسمان‏ها چه مى‏دانى؟

امام فرمود: پدرم از پدرانش از پیغمبر (صلّى الله علیه و آله) و او از جبرئیل و جبرئیل از خداى جهانیان، مرا حدیث کرد که بین آسمان و فضا، دریائى است خروشان با امواج متلاطم، در آن دریا مارهایى هست که شکمشان سبز رنگ و پشتشان، خالدار است. پادشاهان با بازهاى ابلق آنها را شکار مى‏کنند و علما را بدان مى‏آزمایند.

 

 

مأمون گفت: «راست گفتى تو و پدرت و جدّت و خدایت راست گفتند. پس او را بر مرکب سوار کرد و با خود برد، سپس ام الفضل را به ازدواج او درآورد.» در جاى دیگر قسمت آخر ماجرا بدین صورت آمده است: «… با آن مارها فرزندان خانواده محمد مصطفى (صلّى الله علیه و آله) آزمایش مى‏شوند. پس مأمون شگفت زده شد و مدتی طولانی به او نگریست و تصمیم گرفت دخترش ام‏الفضل را به او تزویج کند.»(۶) با عبارات دیگرى نیز این نقل آمده است.

 

 

نقد و بررسى این رویداد در ادامه مطلب



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 1:16  توسط اسلام  |